تبليغاتX
revayat (فقط ادبیات )
ادبیات داستانی- شعر-ترجمه

 

پنجره چشمك زد . اتاقش گم شد او خوابِ بدش را ديد .

كابوس همين بود .

عريان زير ذره بين . دو چشم گرد خوفناكي كه او را مي نگرند . بعد يكي از چشمها مي خوابد . يعني يك اتفاق افتاد . چيزي در قلبش آب شد . شرم كرد و سرخ شد . كسي چشمك زد .

بيدار كه شد رگه هاي نور آفتاب توي اتاقش ريخته بود كسل از خواب شبانه پشت پنجره رفت . سبزي فروش دوره گرد پشت وانتش با همان بلند گوي هميشگي اش هوار مي كشيد باخودش گفت عجب مرد معصوم و زحمتكشي بدون شك جزو همان كسانيست كه هيچ جايي در كابوسش ندارند يعني همانهايي كه هرگز نمي توانند چشمك بزنند . سبزي فروش او را پشت پنجره ديد و لبخند زد . بلندگو را حيرت زده كناري گذاشت و در او خيره شد . بايد جواب لبخندش را مي داد آخر او مرد زحمتكش و معصومي بود ولي ناگهان يك چشم سبزي فروش خوابيد . حالا او پرده را كشيده بود قلبش تند و تند مي زد . به زحمت توانست روي لبه تختش بنشيند .  صداي گامهاي مادرش را شنيد . تك سرفه اي وتقه ای بردر. مادربود که درقاب درظاهرشد. بساط صبحانه روي سيني در دستان چروكيده اش وصبح بخیر بیمارگونه ای که ازحنجره اش گریخت ولبخندی کاذب ازآن گونه که عادتش بود بیشتر. آيا بايد كابوسش را مي گفت . مادر روي موهاي پتي اش دست كشيد .

انگار ذراتِ تسلي بخش غريبي با نوازشهاي مادرش در تمام جسمش رسوخ مي كردند .

همانطور كه برايش لقمه مي گرفت از او خواست كه به پدرش در مورد اينكه چقدر از جيب كتش كِش رفته است چيزي نگويد احساس كرد حالا لبخند مادر عوض شده است . نوعي شهوت غريب در نگاهش خوابيده بود . بعد وقتي از اتاق بيرون مي رفت آهسته برگشت و همانطور كه دوباره با لبخند موزيانه اش از او مي خواست كه قضيه كش رفتنهايش را لو ندهد چشمك مي زد . مي شد بدون چشمك زدن هم دروغ گفت و دزدي كرد ولي اينگونه چشمكها تصوير وقيحي از آدمها به او مي بخشيدند آدمهايي كه انگار مادرزاد با چشمهاي نيم خوابيده به دنيا آمده اند . تسلاي او همين بود كه آدمهاي يك چشم ديگر نمي توانند چشمك بزنند چرا كه گم مي شوند . با اينهمه هنوز خيلي چيزها مانده بودند كه نمي توانستند چشمك بزنند . اشياء اتاقش ، آسمان ، مرده ها ، پرندگان و ... خواست بيرون برود . نيم نگاهي به قاب عكس پدرش با سبيلهاي نيم قد روي ميزش انداخت و در را گشود . برگشت به طرف بستري كه خواب بدش را در آن ديده بود .

داشت كم كم يادش مي آمد كه نيمي از كابوسش را در تاريكي جا گذاشته و نيمه اي را در بيداري با خود برده است . پنجره چشمكي طولاني زد . اتاقش تاريك شد . پدرش توي عكس به پنجره چشمك زد . خودش بود يا كابوسي توي تختش . هر چه بود در آن تاريكي گم مي شد . تاريكي هوس انگيزِ هراس آور .

پنجره چشمك زد . اتاقش گم شد . او خوابِ بدش را ديد .   


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:1  توسط خلیل جلیل زاده   | 
                                                                                                                                                    به پسرم کاویار   

  میان توپک
و
عروسکهایم
جایی
درامتداد
ریل سیاه
قطارپلاستیکی ام
آنجا که قطعه ای 
ازپازلم
گمشده است
 میان عشق
وهمهمه ی نامانوس
همبازیهایم
یا شور شیرینی
که از هلی کوپتر کوچکم
می گیرم
باید اسباب بازی دیگری
را جابدهم
بزرگ است و بدترکیب
شما بگویید
کجا ی جعبه ام بگذارمش
  مردی را
که بسیار ش به بازی گرفته اند 
بگذار یک بار نیز من
بازیش
بدهم ...


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:16  توسط خلیل جلیل زاده   | 
سلام همخوان خوب من متوجه شدم ای دی من وتمام ایمیلهایی که برایم ارسال می شد هک شده اند .علت راباید ازبطالت افرادی پرسید که حرمت نمی گذارند. به هرجهت ای میلم رااصلاح می کنم اگرهزارباردیگرازطرف این طرفه های بیکار هک شوم بازهم ادامه خواهم دادمن برای عرض اندام نیامدم ونه نیت آن رادارم ولی عاشق ادبیات این مرزوبومم وبه همین عشق زنده ام ...شاکیم وکارراسعی می کنم به مراجع قانونی هم برسانم چراکه 10روزراست که ازحدود 1000نفرکه ایمیلهایشان رابه سختی به دست آورده ام استمدادمی نویسم تاکتابم رابخرند وهزینه اش رابه حسابم واریزکنندوکتاب رادراسرع وقت تحویل بگیرند.اینهم ازشانس بدمن !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:14  توسط خلیل جلیل زاده   | 
 

  عبدل ساقه ي گردنش را راست گرفت .

ـ من گربه ي ميرزا روكشتم

رؤيا سنگيني بالا تنه اش را انداخت روي دستهايش و برخاست .

ـ اي كاش خودشو مي كشتي .

عبدل آستين پيراهنش را بالا زد و شيارهاي خون زده ي دور بازوهايش نمايان شد/

ـ وقتي رسيدم قناريايم روداشت  به نيش مي كشيد .

رؤيا چند قدم به طرف پنجره رفت و به بيرون خيره شد .

ـ حالا چرا توي حوض ؟

عبدل نخودي خنديد .

ـ پس مي خواستي دارش بزنم ؟.

رؤيا آه ممتدي كشيد و به طرف عبدل چرخيد .

ـ مرتيكه از من زنگوله پاي تابوت مي خواد .

عبدل زخمهايش را وارسي كرد .

ـ بد مصب مث  يه سگِ هار شده بود .

خطوط چهره ي رؤيا ناگهان درهم شد .

ـ اگه بفهمه واويلا ...

عبدل نيمخندي زد .

ـ قتل كه نكردم فقط يه جانور بي خاصيتو براي  ابد الاباد تنبيه كردم .

رؤيا دوباره به بيرون پنجره و چشم اندازي كه در ديدرسش بود خيره ماند .جسد گربه روي آب شناور مانده بود .

ـ از فرنگ براش گرفته بودند . بابتش پول هنگفتي داده بود .

عبدل نگاه سردش را در نگاه رؤيا گره زد .

ـ گربه ، گربه ست . ايروني و فرنگي نداره .

رؤيا پرده ي چِركمُرده ي اتاق را كشيد و پنجره پنهان شد .

ـ چقدر اتاقت خنزر پنزر و بهم ريخته است .

عبدل موهاي زبر و مرغوله ايش را باسرانگشتهاي كلفتش خاراند .

ـ از بركت وجود ميرزاست .  

رؤيا پوزخند زد .

ـ پيرمرد مافنگي هنوز اجرت يه سال تو رو نداده اون وقت رفته برام گربه خريده كه مونس من بشه ... .

عبدل درهم گوريده سيگاري كنج لبش گذاشت .

ـ درست مث خودش وقيح... مث خودش شرير... شبيه خودش نعره مي كشيد . ضجه مي زد . تقلا مي كرد، دست وپا مي زد كه نميره ولي من هم قناريامو دوستشون داشتم .

رؤيا پيشانيش را چروك انداخت و ابروهاي كم پشت و باريكش را درهم كشيد .

ـ ديدي چشماش درست شبيه چشماي ميرزا بود ؟.

زخم كهنه ي درون عبدل كه با مرگ قناريهايش سر باز كرده بود هر بار كه صحنه ي مرگ فجيع گربه ي فرنگي را در ذهنش تجسم مي كرد تسكين مي يافت و دوباره با حرفهاي رؤيا چركين مي شد و آزارش مي داد .

ـ چشماش دو تيله ي خون زده بود . صداش زير آب مث يه آدم پير رو به نزع خَش برداشته بود .همه ش خس و فس مي كرد . ولي من اهل ترحم واينجور چيزها نبودم .... .

رؤيا گل ميمونهاي روي هره ي پنجره را نوازش كرد .

ـ اي كاش اين سفر ميرزا هيچ وقت به آخر نرسه .

بارقه اي از عشق و خشم در چشمهاي خمود عبدل دويد .

ـ چقدر مي خوامت رؤيا .

گونه هاي رؤيا گُل انداخت و دزديده به عبدل نگريست .

ـ هنوز دوستم داري ؟ .

عبدل با نگاهش رد قلاجهاي دود سيگارش را كه نزديك سقف ازهم مي پاشيد گرفت .

ـ اون وقتا هنوز دستات بوي كف و چرك رختهاي ناشوراون پيرمرد موذي رو نمي داد .  

رؤيا دندانهايش را با غيظ برهم فشرد .  

ـ يادت هست وقتي از دستت جري مي شد با تركه هاي انار خشكيده ي وسط حياط مي افتاد به جونت .  

عبدل نگاهش را سراند به برآمدگي شكم رؤيا .  

ـ اونروزها وقتي  به تو فكر مي كردم از  همه ي اين تركه و تشر و لعن و نفرينها لذت مي بردم .

اشكي بي هنگام بر گوشه ي چشمهاي رؤيا نشست .

ـ نمي تونم تحملش كنم . بوميده بوي عرق و توتون و نا... مث  يه حيوون... .

عبدل لبهاي كبره بسته اش را با نوك زبان خيس كرد .

- تو وصله ي اين زندگي نبودي . بايدمي موندي  توي همان قلب بي صاحاب من .

رؤيا با حسرت عبدل را برانداز كرد .

ـ خواستم و ماندم ... .

عبدل سرش را تكاني داد .

ـ اگه پدر بي غيرتت ... .

رؤيا وسط حرفش پريد .

ـ پدرم بي غيرت نبود . مي گفت بالاخره يكي از بچه هاش بايد خوشبخت بشه مي گفت خواب ديده كه از بين همه  فقط من مي تونم خوشبخت بشم و طالعم خوبه . ميرزا هم كه خيلي وقت بود عزب مانده بود . پدرم مي گفت چشمش دنبال ناموس اين واون نيست . هر چند بعدها فهميدم عيش و عشرتهاش روتوي  فرنگ كرده و بعدش  مصيبت پيريش دامنگير من شده... .

عبدل پنجه اش را به طرف رؤيا گرفت .

ـ درست پنج برابرِ تو سن داره  .

رؤيا به عبدل نزديكتر شد . حالا ديگر صداي نفسهاي عبدل را واضحتر مي شنيد .  

ـ ميگه دوستم داره . شرط گذاشته هر وقت بچه به دنيا بياد ما را ببره  ينگه دنيا . ولي من از قيافه

عقم مي گيره .

نفسهاي عبدل سنگين و سنگينتر مي شد .

ـ مرده شور فرنگ و ينگه دنياش... .

رؤيا دانسته عقب كشيد و مجال داد تا عبدل بر خودش چيره شود .

قراره دوستاش برام سيسموني بگيرند براي روز تولد بچه هم سور و سات مي كنه  .

عبدل تلخ خنديد .

ـ دوستش داري ؟

رؤيا روي شكمش دست كشيد .  

ـ آره . ميرزا ميگه يه اسم خارجكي براش پيدا مي كنه ... .

عبدل خواست به رؤيايي دور از اين رؤياي آماسيده ي پيش رويش گريز بزند .

ـ  تا اون سر دنيا مي رفتيم. حتي اگه دنيا تمام هم مي شد باز هم مي رفتيم . دور از اين شهر بي در و دروازه .اسم تمام گلهاي عالم رو  يادش مي داديم . اون  وقت او با صداي ظريف و تيزش برامان آواز مي خواند . فكرش را بكن . بابا عبدل ، مامان رؤيا .

رؤيا هم انگار همان جايي لنگر خيالش را انداخته بود كه عبدل بود .

ـ هيچ وقت پير نمي شديم . بهش ياد مي داديم كه هيچ وقت تركه اي تو دستش نگيرد .

عبدل تا نيمه ي رؤيا رفته سپر انداخت و به خودش برگشت .

ـ حالا ديگه  تو زن ميرزا هستي . خانوم شدي . مهمون كوچكت هم كه بياد ديگه ... .

رؤيا جنينش كه در زهدانش خوابيده بود حس كرد .

ـ نمي خوام زياد پابسته ي ميرزا باشم . اين بچه كه بياد يعني دلمشغولي .

عبدل چشمهايش را بر هم نهاد . مكثش طولاني شد . عبدل تمام شده بود كه رؤيا اينطور او را كنار زده

بود . خواست بپرسد پس چرا دلمشغول او نيست ولي كوبش ناشيانه ي عصاي آبنوس ميرزا بود و همه ي آنچه را كه مي خواست بگويد پت كرده و به هم ريخت . رؤيا هراسيده در آستانه ي در ايستاد . رنگ به چهره نداشت .تنلرزه اي اورا در بر گرفته بود .

ـ ميرزاست .

عبدل جا كن شد و هراسيده به طرف رؤيا رفت .

ـ مي گم من اون گربه ي لعنتي را كشتم . قنارياي بيچاره ي من فرنگي نبودند ولي دوستشون داشتم .

رؤيا از قاب درگريخت . عبدل مانده بود و شوريدگي . عبدل مانده بود و قفس كوچكي كه خون بر ميله هايش شتك زده بود . عبدل مانده بود و گربه پشمالويي كه روي آب حوض معلق مانده بود .

و ميرزا براي چندمين بار بر در مي كوبيد .  

                                                                                     

1380

بازنويسي نهايي 1384


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:44  توسط خلیل جلیل زاده   | 

 

 

 

 

دوستم مي گفت :

(( سگها نحيبند و نجس . اسبها نجيبند و مطيع )) .

فقط كافيست يك روز هر دو گرسنه بمانند آن وقت اولي پاچه ي هر كسي را مي گيرد و دومي عاصي مي شود و لگد مي پراند . در بين اين دو آن كه كاري نمي كند و سكوت پيشه مي كند ديوانه است پس او نه سگ است و نه اسب !‌ .

 

***                                       

 

دوستم مي گفت :

(( خرسها وحشي و درنده اند . شيرها از خرسها هم درنده ترند )) .

فقط كافيست يك روز سير بخورند . آن وقت اولي تنش را به نادرترين شيرابه ي گياه كوهستان مي شويد و معصوم مي شود و دومي هم مثل يك بره رام و مهربان مي شود و مي تواني با دمش و حتي با يالش بازي كني .

در بين اين دو نيز استثناءها يعني همانهايي كه معصوم و مطيع نمي شود ديوانه اند ! .

 

   ***                                                 

 

و باز هم دوستم :

(( كفتارها مرده خوارند و لاشخورها مرده خوارتر )) .

اولي اگر دندانهاي تيزتري داشت چنين نمي شد]  وشايداگر هم داشت چندان تحفه اي نبود [ و دومي اگر كمي به يالهاي بزرگ و نوك بلندش اعتماد داشت چنين نمي كرد در بين اين دو هيچ استثنايي وجود ندارد ! ))‌ .

 

***                                         

 

و از بيانات ديگر ايشان :

انسانها بزرگترين و دانا ترين موجوداتند . فقط كافيست يك روز گرسنه بمانند . آن وقت بعضي از آنها ترجيح مي دهند بميرند و دم نزنند . برخي ديگر تا آخرين نفسهايشان تقلا مي كنند و تعدادي هم نصف جهان را از گرسنگي و بلاهت تصرف مي كنند .

و بر عكس : اگر سير باشند بعضي از آنها همه چيز را فراموش مي كنند . برخي ديگر تا آخرين نفس فقط مي خورند و بعضي ديگر از سر سيري نصف جهان را تصرف مي كنند . در بين انسانها آنهايي كه سعي مي كنند با سيرها و گرسنه ها مدارا كنند ديوانه اند .

 

***                                        

 

دوستم بسيار مي گفت و يكريز حرف مي زد ...

فقط يك اشكال وجود داشت . او خيلي وقت بود كه در تيمارستان زندگي مي كرد !.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:42  توسط خلیل جلیل زاده   | 

توی مرداب

لجنهایی

می رویند

که به گل بودن خود

ایمان دارند

توی یک باغ

گلهایی می رویند

که از لجن

چیزی

کم ندارند ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:2  توسط خلیل جلیل زاده   | 
حاصل اما شداین که یک وبلاگ یا فروشگاه بازکنم برای کتابم توضیحات بیشترراهمانجامی توانید مطالعه بفرمایید به این آدرس fwar.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 21:53  توسط خلیل جلیل زاده   | 

 

قرارنیست دست و پا بزنم

روی سکو می ایستم وبرای همه دست تکان می دهم . باتعظیم غرایی به  همه می گویم لطف کردید مرا آزردیدوبه می اندیشم . که بعدازرفتن من بایدبه فکرقسط وامی باشم که برای چاپ کتابم گرفته ام . یک ریسک خطرناک .کسی کتابم رانمی خواند صرفا به دلیل دوری ازمرکز. 1400جلدکتاب نازنین من درچاپخانه بدون پخش وناشرمناسب با هزینه ی جیب خالی من خاک می خورد . این اول راه است . بغض دارم . خوشحالم یانه ... خودم هم نمی دانم یک حس میخوش دارم . مجموعه شعرمن به نام شبیه تنهایی روی دستم مانده . مجموعه داستانم درراه است ومن کارگر شرکتی مخابرات هستم . نه اسمی دارم نه رسمی .

کارمن که نیست . بزرگ نمی شوم هرگز . ادعایی هم ندارم ورویایی هم ... 8ماه به دنبال وامی بودم که بعدارهزاران خوان به امروز آمدودرست جایی که خوشحال باید باشم دارم به دغدغه هایم می رسم . پیاده نمی شوم . قرارنیست دست و پا بزنم . کسی لینک هم نمی کند . کسی وقعی نمی گذارد . آرزوداشتم باتمام حجم حنجره ام دادمی زدم بالاخره انتظارم تمام شد . بیقراریم ، شب زنده داریها و دراوج رذالت نوشتنها ...

قرارنیست دست و پابزنم بالاخره فرزندم بزرگ می شود ویک روز ازمن سروده ای می گوید یاداستانکی ...

روی سکو می ایستم وباتمام وجودم زارمی زنم

کتابم به بازارآمد . یک سوال ؟ پس بعدازاین چگونه داستانهایم رابه این مرحله برسان . آه که یکی خوب گفته نویسنده تنهاست ...

ازهمه ی دوستانی که می توانند به مراکز پخش کتاب دسترسی داشته باشند می خواهم به یاریم بشتابند .

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 19:59  توسط خلیل جلیل زاده   | 

1.

زمین نفس

می کشید

ورذالت من تکرار

می شد

برای ماه سویه ام

می خواندم

((به یادداری

حدیث دیرین خود را

آن گاه که

به بهانه ی باران

نمازگریه

سردادیم

و

کناربلوط پیری

ایستادیم

و به مویه ی باد

چنگ انداختیم))

تصور می کند زمانی را

می گویم

که

گفتیم

به نیلی آسمان

باورمان کجا تابید؟

ویاروزی

که

گردن

شق کردیم

2.

شقه شدیم

ازهیبت روزی

بی مثال

که عیسا

وعده اش داد

وگفته بودی

ازاین میان

یکی برمی خیزد

نه ازجسارت

ویا شجاعت

از آن بیخودی مزمن

ازآن کسالت کسل آور

کسی که

فریاد

نمی داند

فریاد،

هرگز

باحنجره ای که صدا

ندارد

3.

باانگشتش می گوید

باانگشتم

می گویم

تورانشان

می کنم

اشارتت

آیه ای ازخدا

می گویم

می خوانم

4.

دیشب دیدم

نیل از چشمانت

می بارید

و

جایی درسبزه زارها

من

از تاریکی

می گریخنم

جایی دربیشه زارها

که

زیبا بود

وبعد زانو

می زدم

برای کسی

که

نمی دانستم

نمی شناختم

واززیبایی سبزه زارها

و از ظرافت ماه سویه م

درهراس بودم

5.

نکند بیهوده باطل شود

ماهسویه ی من ؟

چهل سالگیش

عمررسالت زندگیش

من ازنیل باریدم

ازعطش یک لحظه ی تو

ازخواهش آن دمی

که

میهمانت باشم

اکنون زیبایم

وتکرار

کردم

وکدر

شدم

و

ملال

6.

خلقت تو درست

لمحه ای

بود

که من

می خواستم تیرانداز

باشم

مهمیز

بردارم

اسب

زین کنم

جنگجو

باشم

یا

سربازی

که

نیزه دارد

یا دلیری

با گرزی

یایلی

پیل افکن

ولی فقط

آدم شدم

همین ...

7.

ماهسویه ام

بشنو این غریب را

های من دردی

دارم

درد خود دیدن

درآیینه ی پردرز دیروز

آبروی کدام ارغوان

درمشت من بود؟

کدام چهره

مرابه خودمی خواند؟

8.

دیشب

مادر اجنه ای می گفت

بادازهرسو بیاید

شکاف کلبه ی سیاه مرا

البته بیشتر

می داند

9.

برف می بارد

ویکی آرام می خواند

و

یکی بی درد

می خوابد

و یکی

ازدرد بیدارو

یکی

کنارمن

به بهانه ی من

ازخود

می گوید

10.

چهل باران

ازعمر ماه سویه

می گذرد

دیروز

دخترانگیش

فریاد می زد

امروز

چروک دامنش

از چهره ای

که

مرامی خواند البته

کمتر...

11.

نماز

کم گزار

شکرانه

فروگذار

عشق

مطلب

شیفته

نباش

آیینه

کم بین

آب بردار

تشنه ای

درراه است ...

پندی

حکیمانه

ملتمسانه

وارفته ترین

و

بیهوده ترین

کلمات را

درگوش من

می خواند

این پیردختر

پیرهن چرکین

12.

ای ماهسویه

چه باران

برتوبارید

چه برفی

برمن

چه رعدی

برتو غرید

چه توفانی

آوار

شده برمن

چه جرمی

ازتو

سرزد

چه تاوان

ازمن

من امروز را

فقط امروز را

می خواهم

خوش باشم

ازدلیری

نگویم

ازرندی

و

پاکیزگی

درمزبله ی  تن زدگی

من امروز

سرآن ندارم

قصیده

ازبهارگویم

یاشعری

ازیارو دیار

به اراجیف خود

دل بسته ام

پس بیا

شبی را

دم فرو

نهیم

درسکوت خود

به ترس

مومن باشیم

13.

یکی به بهانه ی باران

نمازگریه

سرداد

کنار درخت بلوطی

ایستاد

شب به کلبه اش

سرزد

شتاب بادرا

گردن

نهاد

14.

ازاین کلبه

فردا یکی از مادوتن

بیرون

خواهد رفت

فانوس را

خاموش

می خواهم

خواب را

خوش خرام

توامشبی را

بامن باش

پیردختر زیباروی

مادراجنه ها

باد

راه کلبه ات رامی داند

توامشب را

به رسالتم

گوش کن

خواهرمن باش

15.

کنار درخت بلوطی پیر

ایستادیم

و به

بهانه ی  باران

نماز گریه

سردادیم

دوتن

بودیم

دوتن

ماهسویه

خواهرم و

زمین

که

نفس می کشید

ورذالت من

همچنان

تکرار

می شد


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:52  توسط خلیل جلیل زاده   | 
مي بينمش . بي گيسو . بي نگاه . بي لرزشي در تني كه نمي شناسمش . شبيه هيچ مي آيد . شبيه خلاء . شبيه سايه اي نامرئي . نه . تهي تر از سايه . لبريز از خودش . از جنس بيرنگي . بعد دست مي سايد . دستش هست و نيست . دست مي كشد روي موهايم . نه . دستش نيست . فقط نفسش هست كه خيال مي كنم اوست . خيال ، خيال ... . نه . هوا هم نيست . نفسش ... نفسم سنگين است . ترديد مي كنم . زمان مرده است . ساعت ، گلدان است و زمان روي عقربه هايش خشكيده است . كجا هستم ؟ . اينجا كه من هستم يك راهرو است . يك دهليز ، يك دالان ، يك اتاق . گفتم اتاق ... اتاقم كجاست ؟ . ته راهرويي كه من هستم . اتاق ، كبريت است . ته راهرو . اتاق يعني جايي كه بايد پناه بگيرم . با چوب و گوگرد بسوزم . ميان قلاجهاي دود تند و تند حرف بزنم . خسته بشوم و دوباره اوبيايد . سكوت . اينجا سكوت است . چه چيزي را توصيف كنم . عاجزم از اين بيرنگيِ مزمن . طرح تو هم است . شبيه دود . نه . دود هست و نيست و مي آيد و بخار روي پنجره مي شود . پس نفسش هست . حالا ديگر خلوت است ... اتاقم ، اتاق نيست كبريت است ؛ تابوت نشئگي ، سوختن . خودم ، نه . آه ، خودم را مي گيرانم .هر چه هست در سرم خوابيده است . صدا هم دارد . سكوت است . همين است كه مي گويم در سكوت مي آيد . آتش است يا صداي جرقه اي زودگذر . ولي نه ، خودش است . مي آيد ... بي گيسو . بي نگاه . بي لرزشي در تني كه نمي شناسمش . هيچ و همه . سياه و دست و نفس و هوا و ساعت . گلدان ساعت است و گل عقربه هاي خشكيده . بايد خودم را تمام كنم . چرا كه فكر مي كنم مي بينمش . ولي نمي شناسمش . شب شده است ، شايد . ساعت ، گلدان است و پنجره ، آيينه . آيينه ، يك ليوان آب و ليوان ، حوض و حوض ... چقدر جاي حوض خاليست توي حياط . حياط كوچك است ... حياط ، حاشيه ي غريب اتاق من . اكنون مي بينمش كه مي آيد . بي گيسو ، بي نگاه ، بي لرزشي در تنش . چقدر دلم مي گيرد وقتي نفس نفس مي زند فكر مي كنم تب كرده است شب . مي آيد و در من جان مي گيرد . خواب مي شود و من زنده خواب . آري ، مرا حلقه مي كند . مي پيچاند . مدور و تو خالي مي پيچم در خودم . اكنون مي بينمش . خودش هست ، خودم . محو و ناپيدا . بي گيسو ، بي خرام ، بي لرزشي در تنش . سنگين مي شوم . شبيه هيچ ... و در تمام شب ، باد آرام مي وزد .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:52  توسط خلیل جلیل زاده   |