متاسفم خوبان من
من گرفتارپریشانی غریبی شده ام که تاکنون رفع نشده است .نوشتن رمانی جدید وتجمع داستانکهایم .ازطرفی فکری برای رایانه ام که امانتی بود شاید تاروزهای بعدبتوانم رایانه ای بگیرم وازخجالت شمادربیایم .هزینه ی ماهیانه ی اینترنت هم فعلا بماند که یک ماهی هست ازآن استفاده نکرده ام قراربود همیشه وگاه وبیگاه باشما باشم بر پیمان خود هستم وتاوانش رامی پردازم .می آیم مثل همیشه کمی مراتحمل کنید .یک یک کامنتهاراپاسخ خواهم دادفقط درفرصتش .محبتتان بی بدیل است به این قاصر.نگران نباشید فقط همین آسیمه سری وروزمرگی ورایانه ی شخصی تاحالا .نه چیزی دیگر.همین خواهم امد خودم خبرتان خواهم کرد.
باعشق
خلیل جلیل زاده
اول آبانماه هزاروسیصدوهشتادوهشت


بعدازکش وقوسهای فراوان تصمیم گرفتم بمانم ووبلاگ دیگرم رامحلی برای انتشاردوستان شاعروداستان نویسم قراردهم .دوستانی که طی نظرسنجیها آثارشان اعم ازشعروداستان کوتاه به مرحله ی انتشاردراین وبلاگ برسد یک جلدمجموعه شعرمرابه نام شبیه تنهایی هدیه خواهندگرفت .داوران خود شماهستید ...
ازدوسنتانی که این چندوقت نتوانستم سراغشان بروم پوزش می طلبم برمن ببخشیدوببخشایید به زودی به سراغتان خواهم آمد.من دل ازشما نبریدم .دوستتان دارم
خلیل جلیل زاده
31/6/1388

من ازاین دریچه گذشتم .ازاین پس مرادر
www.shoolan.mihanblog.com
باهمین نام یعنی مدادومداربخوانید .دارم اسباب کشی آبرومندی می کنم وسعی می کنم به لطف وتوکل یزدان دوستانم راجانگذارم .لینک همه راخواهم گذاشت .ازدوستان عزیزم هم خواهش می کنم آدرس لینک مرااصلاح کنند
خلیل جلیل زاده
بیست وهفت شهریور1388


((من زنده ام
جزیره...))
چندمین مغروق زمین هنوز جوان بودوقتی همین خط مختصرراروی پوسته
ی درختی با ناخنهای بلندوکثیفش خراش دادونوشت وبعدآنرا به سختی
توی بطری قدیمی چپاند وازبلندترین نقطه ی کوهی که بر دریا مشرف بود
آنرابه آب انداخت .سیزده سال بعد دیگری بطری رادرساحل جزیره ای
دیگرپیداکردوبی آنکه بطری رابازکند نومیدانه روی پوسته ی درخت دیگری
همین رانوشت وبابطری نخستین به امواج سپرد.سیزده سال دیگرکافی
بودتامرددیگری هردوبطری رابیابدوسومین رانیزبه آنان بیفزاید.سیزده سال
بعدازآن نیزمردی بی التفات درجزیره ای دیگرهمین کارراکردوبطری وبطری
وبطری ومردومردومرد...
***
مغروق چندمین پیرمردی بود وقتی یک روز امواج انبوه بطریها رابه ساحل
کشاند.چندین شبانه روزبین بطریها گشت تا بالاخره بطری خودش
راپیداکردوبااشتیاق آنچه رانوشته بودبرای خودش خواند.
((من زنده ام
جزیره ...))
خوشحال بودکه خبر زنده بودن خودش رامی شنود...
خلیل جلیل زاده _شهریور1388

نام من
مصیبتی بود
آویخته چون گوشواری
برظرافت زنانگی یکی
که عجیب می شناسدم
به هوکردن سهره ها
درقلاجهای دود خود
گم می شوم
تا نبیندم
یا به چشم نیایم
خودم راپس می دهم
به زمستانی که همیشه
پیش ازپاییز
به اینجا می رسد
دیگر پنجره
چشم انداز خوبی نیست
برای دیدنیها
وقتی ماهسویه ام نیست
انگارمن نباشم
پنجه بالا می گیرم
آفتاب رانبایددید
حسش باید کرد
ازسپیدیهای دهشتبار
بربام آن کومه ای که دیروز
به آتشش هبه دادی بیزارم
من بیرحم خویشم
کاش می شد
درترانه ای بمیرم
یادرسه سطری
که به توهدیه کردم
یادآن روزها بخیر
زنده بودم من
چون ماهی
درآب آن برکه ی موحشت
آه که زیبایی تو
یک روز
آخرین مهرتایید
قتلنامه ی من خواهد بود
بامدادی که هرگز نخواهم توانست
حتی یک حرفش را
پاک کنم
می نویسی:((شالی ،
دهکده ی محبوب من...))
ومن ازموهایت
آویزان خواهم شد
وقدم خواهم زد
درگریوه های شالی
سرخوش ازنگاهت
درجنگلی بی درخت و
عطش زده
به سرابی ازنگاهت می رسم
ودرزیر پوستت خواهم دوید
وهوسهای مخفیانه ات را
عریان خواهم کرد
وانگارهمیشه است
وانگارتوهمان ماهسویه ای
که مرابانگ خواهد زد
بلوووووووووور.....بلوووووووووووور...
ومن آغازخواهم شد
ازماهسویه
ازشالی دهکده ی محبوب من
خلیل جلیل زاده _مرداد1388

نرماده ای عاشق شده بود .هرروزدسته گلی برمی داشت وبه راهی می رفت که منتهی می شدبه خالی ترین نقطه ی پارک قدیمی شهر.اززیرردیف درختان تبریزی می گذشت وروی یکی از نیمکتهای سنگی می نشست .منتظر می ماند وبه ساعتش خیره می شد. دلهره داشت .سرخ می شدوتب می کرد .اینجابود که چشمهایش رامی بست .می شمرد:یک ،دو،سه ،...تابی نهایت .ساعتها منتظر میماند .سکوت می کرد وبه جزئی ترین صداها دقیق می شد .تلاش می کرد تاچیزی رابشناسد وزورمی زدوشایددرمی یافت وشایدنه .ساعتها همینطور می ماند .خشکیده چون مجسمه ای .بالاخره او می آمد .باگیسوانی عنابی وچشمانی ازعسل ولبهایی ازموم باکفشهایی سیندرلایی.احساسش می کرد ..بوی نارنج تمام فضا را می انباشت .دستی شانه اش رامی فشرد .دستهای خودش چلیپابرسینه می ماند.
تکرار:
نرماده ای عاشق بادسته گلی درپارک وعطرنارنج درتنش وگیسوانی عنابی وچشمانی ازعسل ولبهایی ازموم وکفشهایی سیندرلایی زیر ردیف درختان تبریزی به سراغ مردی می رفت بادستهایی چلیپا برسینه وشانه ی خویش را می فشرد.

ازدوناسور
سرسپردگی به کنده ای
که دریست
به آمدنت
سزاوارم من
به هرچه زخم است
سزاوارم به اشتیاقت
میان گاف عشقت
یا بوسه ای خرفت از رویایی
که فال فنجانم نامیده اند
یک پیرهن ازکودکیت مانده است
آه اگر بزرگ نمی شدیم
مدعی نمی شدیم
که عجیب کرختیم
به ملال خویشم رهاکنید
ودریا را واگویه کنید
من سنگینی می کنم بردوش
آن لولوی دیرینه
با پاهایی دراز
ازدرز دری که هنوز
به روی تو ناگشوده مانده
خزه ای سرک کشیده
لجنی هنوزمانده ودوکرمک آواززیستن سرداده اند
باتو لب پرمی زند
حباب قلبم
از اشک
تا معکوس من شدن
لبخندی دیر ناشده هنوز مانده است

اشك را قطره قطره برسنگفرش
نانبشته ي ديروز گذاشت
چونان حكاكي برسنگ
يا تيغه ي الماسي بر درختي
ديرپا
پاييز چه زود خواهد آمد
اكنون كه درانتهاي راهرو
گيسوي ناب تورامي بينم
كه زرد زرد
پژمريده است
سلام سپيداررا برايم
واگويه كن
من وآيينه ازيك خويشتنيم







